طعم گيلاس رو به خاطر دیالوگهاش دوست دارم. نقش اول فیلم می خواد خودکشی کنه٬ سه نفر رو سوار ماشینش می کنه که تو این کار بهش کنن و روش خاک بریزن و تمام فیلم دیالوگ با این سه نفره و هر کدوم از اونا سعی میکنه با نصیحن اونو منصرف کنه. یکیشون یه خاطره تعریف میکنه :
يک خاطره ای از خودم بگم٬ اول ازدواج ما بود. ناراحتی همه جور کشيده بوديم. همه جور. آخر٬ اونقدر خسته شدم از ناراحتی که يک روز پا شدم خودم رو راحت کنم. بابا. از اين ناراحتی. چه خبره؟ صبح بود. تاريکی بود. پا شدم٬ طناب رو برداشتم انداختم پشت ماشين. برم قال قضيه رو بکنم. برم خودکشی بکنم.
رفتم. اطراف ميانه بود. سال 39. رفتم. آقا توتستان بود بغل خونه ما. نزديک خونه ما. آمديم طناب ... تاريک بود. طناب را مينداختيم گير نميکرد٬ يک مرتبه انداختم گير نکرد٬ دو مرتبه انداختم گير نکرد٬ سومی٬ آخر خودم رفتم بالا. رفتم بالا طناب را گير دادم٬ ديدم آقا يک چيزی خورد به دستم. توت بود. چه توت شيرينی. شيرين بود. اولی رو خوردم. دومی رو خوردم. سومی رو خوردم. يک وقت ديدم هوا داره روشن ميشه. آفتاب زده بالای کوه. چه آفتابی! چه منظره ای! چه سبزه زاری! يک وقت ديدم صداي بچه ها مياد. بچه ها مدرسه بودن. آمدن ديدن من توت ميخورم٬ گفتن آقا درخت رو تکون بده. ما هم درخت رو تکون داديم. اينا خوردن. اينا خوردن من کيف ميکردم. گفتم يه خورده هم ما جمع کنيم. آمديم خونه. خانوم ما هنوز از خواب بيدار نشده بود. آمديم يه خورده هم داديم به اون. اون هم خورد. اون هم کيف کرد. رفته بودم خودکشی کنم٬ توت چيدم آوردم اينجا. آقا! يک توت ما را نجات داد. يک توت ما را نجات داد.
- توت رو خوردی و خانوم هم توت رو خورد و همه چيز خوب شد!؟

مطالب مرتبط :
جدال با زندگی / طعم مرگ
