تبليغاتX
لذت های کوچک زندگی ف.

لذت های کوچک زندگی ف.

بهترین شروع های ادبیات(1)

بیگانه - آلبر کامو
امروز مامان مرد. شاید هم دیروز٬ نمی دانم.تلگرامی از آسایشگاه سالمندان به دستم رسید : "مادر درگذشت.خاکسپاری فردا. احترامات فائقه." این معنایی ندارد. شاید دیروز بود.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 11:8  توسط فریبرز  | 

افسانه سیزيف

۱) از مقدمه آندره موروا بر کتاب افسانه سیزيف آلبر کامو

خدايان٬ سیزيف را محکوم کرده بودند که مدام صخره ای را تا قله کوهی بغلتاند. از آنجا سنگ با وزنی که داشت پايين مي افتاد. آن ها به دليلی پی برده بودند که هيچ تنبيهی وحشتناکتر از کار بيهوده و بی اميد نيست. این افسانه تصويری از زندگی بشری است. ما در روي این کره خاکی چه ميکنيم به جز کاری بيهوده و بی اميد. انسان ها زندگی کوتاه و يگانه شان را صرف چه ميکنند؟ بر خاستن، ترموا، چهار ساعت کار در دفتر يا کارخانه، غذا، ترموا، چهار ساعت کار، استراحت، خواب، و دوشنبه، سه شنبه، چهارشنبه، پنج شنبه، جمعه و شنبه، به همان روال... اگر به زور کار موفق شويم که صخره را تا قله بالا ببريم، آنگاه يک بيماری يا يک جنگ، دوباره به پايين رهايش ميکند، و در هر صورت این ماجرا با مرگ که سقوط نهايی است پايان ميگيرد.

۲) امتحان کتبی زنان رو دادیم. خیلی احمقانه نبود و حتی میشه گفت خوب بود. اما این چه سوالیه؟

در خانمی ۴۵ ساله که سابقه بیماری تروفوبلاستیک بدخیم دارد کدام روش پیشگیری کنترا اندیکاسیون دارد؟

الف) قرص خوراکی ترکیبی

ب) قرص پروژستینی تنها

ج) نورپلانت

د) IUD  

الف و د هر دو درسته و من البته د رو زدم هرچند که بعید نیست بگن جواب الف است.دیوانه ها.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 11:32  توسط فریبرز  | 

خاطرات سیلویا پلات(3)

نظر من:

هر چند برای من -دست کم تا الان -ويرجينيا وولف تأثيرگذار ترين زن عرصه ادبيات بوده است٬ اما سيلويا پلات (که تمام آثارش تنها در مجموعه اشعار٬ رمان شيشه و خاطرات روزانه خلاصه ميشود) به سبب ماجراهايی که از سر گذرانده و آنها را به بهترین شکل در آثارش  منعکس کرده است ٬بدون شک جايگاه والايی دارد.زندگی سيلويا پلات ،داستان همه کسانی است که برای  این دنيا ساخته نشده اند؛ معمولا متعلق  به خانواده های متوسط هستند، دوران کودکی شان مانند ساير کودکان در شور و شادی ميگذرد و گاهی حادثه تاثير گذاری وجود دارد که در پس زمينه تمام سال های بزرگسالی باقی ميماند٬(سیلویا در ۸ سالگی پدرش را از دست میدهد) با همسالانشان بازی ميکنند، خوب غذا ميخورند و از روابطشان و از طبيعت  و هر آنچه هست لذت ميبرند.
در نو جوانی روابطشان گسترده ميشوند و از دوستان و همکلاسان مدرسه چيز هاي جديدی ياد ميگيرند و جنس مخالف را کشف ميکنند.در سال های ابتدای جوانی احساس ميکنند که با بقيه متفاوتند، افکار و اعمال ديگران در نظرشان پست و احمقانه می آيد، در جلب نظر جنس مخالف - که عمده ترين تلاش هاي ذهنی و عملی در این دوران به آن مربوط ميشود - يا ناتوان هستند يا(که معمولا این طور است) شيرين زبانی ها، دو رويی ها، دروغ ها، و زيباسازيهای مصنوعی ديگران را شيوه مناسبی نمي بینند و روش خودشان - انديشيدن، بحث کردن و رويا داشتن - در ديدگاه ديگران جلوه ای ندارد و همه اینها باعث سر خوردگيشان ميشود. 

 در سال های بعدی تصميم ميگيرند که شرايط را تغیير بدهند، تلاش ميکنند - حتی شده به شکل مصنوعي- خودشان را وارد اجتماع انسانی کنند٬ از روابط جنسی٬ خوردن٬ پول داشتن٬ خوابيدن و تفريح کردن لذت ببرند.کتاب هايی در مورد راه های موفقيت در زندگی٬ راه هاي دوست داشتن و دوست داشته شدن و لذت بردن از زندگی ميخوانند٬ به خودشان تلقين ميکنند که نگاه مثبتی به زندگی و آدم ها داشته باشند٬ اما خيلی زود از همه این ها زده و نااميد ميشوند٬ تمام تلاشهايشان شکست ميخورد چون براي چنين طرز زندگی ساخته نشده اند.و بالاخره ازدواج و بچه دار شدن آخرين دست آويزيشان براي چسبيدن به زندگی است که خيلی زود اثرش را از دست ميدهد و از بين ميرود ..... و خودکشی در 31 سالگی تنها آرامشی است که به دست مي آورد.

از متن کتاب :

ما نه حالا و نه احتمالا هيچ وقت ديگر نميتوانيم با نوشتن خرج زندگی مان را در بياوريم و متاسفانه این تنها کاری است که بلديم. بدون فدا کردن وقت و انرژيمان و خراب کردن کارهامان نميتوانيم پول در بياوريم. بعد٬ بدتر از همه٬ اگر کارمان به اندازه کافی خوب نباشد٬ چه؟ کارمان رد ميشود این همان چيزی است که دنيا ميخواهد به ما بگويد٬ نبايد خودمان را با نويسنده بودن آزار بدهيم. از کجا معلوم که اگر حالا سخت کار کنيم و خودمان را به جايی برسانيم٬ بيشتر از يک آدم معمولی بشويم؟ آيا این انتقام دنيا در مقابل سرسختی ما نيست؟ هيچ وقت این را نميفهميم مگر آن که کار کنيم و بنويسيم. هيچ تضمينی وجود ندارد که به درجه نويسندگی نایل شويم. يعنی مادرانمان و بازاريها حق نداشتند؟ آيا نبايد از این پرسشهاي دلهره آور دوری کنيم و شغلهایی ثابت و دائم پيدا کنيم تا بتوانيم آينده ای مطمئن برای بچه هايمان فراهم کنيم؟ نه٬ مگر آن که بخواهيم تمام عمر به تلخی زندگی کنيم. مگر آنکه بخواهيم حسرت بخوريم: چه نويسنده ای ميتوانستم بشوم. اگر جراتش را داشتم و تلاش ميکردم و بي ثباتی را به جان ميخريدم٬ ميتوانستم به هدفم برسم. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 10:12  توسط فریبرز  | 

خاطرات سیلویا پلات(2)

از متن خاطرات :

خواستشان چيست؟ دوست دارند شغلی ثابت داشته باشی که از آن پول در بيايد و بتوان با آن اتومبيل٬ مدرسه خوب٬ تلويزيون٬ يخچال و ماشين ظرفشويی و مهمتر آز همه امنيت خريد.ما هم از این چيزها خوشمان می آيد ولی برايمان در درجه دوم اهميت قرار دارد. به همين دليل مايه بيم و ترسيم. ما پول را برای خوردن و خوابيدن و بچه داشتن نميخواهيم نوشتن تا به حال و هيچ وقت ديگری پول کافی در اختيارمان قرار نداده و نميدهد.

سایتهای مرتبط :

(۱) نگاهی به یادداشت های روزانه سیلویا پلات (1926-1950) (۲) سیلویا پلات در روزنامه هموطن سلام (۳) پلات در ویکی‌گفتاورد (۴) شعر "عبور از آب" (۵) مروری بر رمان شیشه / نوشته ی سیلویا پلات/ ترجمه ی گلی امامی

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 15:48  توسط فریبرز  | 

خاطرات سیلویا پلات

از مقدمه مترجم:

سيلويا پلات در سحرگاه يازدهم فوريه 1962 خودکشی کرد. دليل خودکشی پلات را نمي توان تنها بی توجهی و بی تفاوتی جامعه کتابخوان و ناشر به آثارش دانست. از ديدگاه فمينيستها پلات نمونه ای وحشتناک از سرنوشت خشنی بود که در دنيای مرد سالار نصيب زنها ميشود و گريز ناپذير است. البته او خود را بسيار با استعدادتر و جاه طلبتر از آن ميديد که از مردم توقع چنين توجهاتی را داشته باشد٬ گو اینکه دنياي درونش به مراتب شکننده تر بود و در تب معروف شدن ميسوخت :" ... بعد از ده سال انتظار آرزومندانه و رد شدن مکرر شعرهايم حال رويايم به حقيقت ميپيوست.... این نشان ميدهد که شعرم را براي خالی نبودن عريضه چاپ نميکنند...."

از متن خاطرات :

زنجيره ترس-منطق من به این صورت بافته ميشود : ميخواهم شعر و قصه و رمان بنويسم و همسر تد باشم و مادر بچه هايمان . دلم ميخواهد تد هر چه دوست دارد بنويسد و هر جا دوست دارد زندگی کند و همسر من باشد و پدر بچه هايمان.

من به آنهايی که عميقتر می انديشند٬ بهتر مينويسند بهتر نقاشی ميکنند بهتر اسکی ميکنند دوست داشتن را بهتر بلدند و بهتر از من زندگی میکنند غبطه ميخورم.

فکر ميکنم آدم به درد بخوری هستم٬ فقط چون اعصاب بينايی دارم و سعی ميکنم هر آن چه ميبينم و درک ميکنم بنويسم٬ چه احمقی !

ميتوانم انتخاب کنم که فعال و پر جنب و جوش و شاد باشم يا منفعل و بدبين و افسرده. يا حتی با تلفیقی ميان این دو حالت خود را آزار بدهم.

 سایتهای مرتبط :

http://www.sylviaplath.de     http://en.wikipedia.org/wiki/Sylvia_Plath   http://www.english.uiuc.edu/maps/poets/m_r/plath/plath.htm  http://www.sylviaplathforum.com       http://www.sylviaplath.info/index2.html

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 8:43  توسط فریبرز  |