تبليغاتX
لذت های کوچک زندگی ف.

لذت های کوچک زندگی ف.

بخش عفونی

دختر. ۲۷ ساله. دیابتی. آندوکاردیت عفونی (عفونت قلب) که عمل شده. آبسه های متعدد زیر پوستی. مشکوک به لوپوس (بیماری غیر قابل درمان اما تا حدودی قابل کنترل ایمنی). مصرف روزانه ۱۰۰ میلیگرم کورتون. خونریزی ماهیانه که ۱۰ روز است قطع نشده.

چنین بیماری چرا باید جلوی آزمایش قند خونش یک ۲ اضافه کند تا بشود ۲۴۵ و در حضور ما نفس نفس بزند و از درد به خودش بپیچد و وقتی از پشت شیشه نگاهش میکنی آرام خوابیده باشد و به بهانه تهوعی - که با تزریق أب مقطر خوب میشود - داروهایش را نخورد؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 9:37  توسط فریبرز  | 

چرا نیستم؟

فقط کسانی که بخش اعصاب گذروندن مخصوصا اگه تو ماه رمضان بوده باشه و به ویژه کسانی که لذت قدیمی نوشتن با قلم و کاغذ رو درک کرده باشن٬ می تونن بفهمن چرا چند وقته که اینجا چیزی ننوشتم.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 11:24  توسط فریبرز  | 

بهترین شروع های ادبیات(1)

بیگانه - آلبر کامو
امروز مامان مرد. شاید هم دیروز٬ نمی دانم.تلگرامی از آسایشگاه سالمندان به دستم رسید : "مادر درگذشت.خاکسپاری فردا. احترامات فائقه." این معنایی ندارد. شاید دیروز بود.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 11:8  توسط فریبرز  | 

طعم گيلاس رو به خاطر دیالوگهاش دوست دارم. نقش اول فیلم می خواد خودکشی کنه٬ سه نفر رو سوار ماشینش می کنه که تو این کار بهش کنن و روش خاک بریزن و تمام فیلم دیالوگ با این سه نفره و هر کدوم از اونا سعی میکنه با نصیحن اونو منصرف کنه. یکیشون یه خاطره تعریف میکنه :

يک خاطره ای از خودم بگم٬ اول ازدواج ما بود. ناراحتی همه جور کشيده بوديم. همه جور. آخر٬ اونقدر خسته شدم از ناراحتی که يک روز پا شدم خودم رو راحت کنم. بابا. از اين ناراحتی. چه خبره؟ صبح بود. تاريکی بود. پا شدم٬ طناب رو برداشتم انداختم پشت ماشين. برم قال قضيه رو بکنم. برم خودکشی بکنم.
رفتم. اطراف ميانه بود. سال 39. رفتم. آقا توتستان بود بغل خونه ما. نزديک خونه ما. آمديم طناب ... تاريک بود. طناب را مينداختيم گير نميکرد٬ يک مرتبه انداختم گير نکرد٬ دو مرتبه انداختم گير نکرد٬ سومی٬ آخر خودم رفتم بالا. رفتم بالا طناب را گير دادم٬ ديدم آقا يک چيزی خورد به دستم. توت بود. چه توت شيرينی. شيرين بود. اولی رو خوردم. دومی رو خوردم. سومی رو خوردم. يک وقت ديدم هوا داره روشن ميشه. آفتاب زده بالای کوه. چه آفتابی! چه منظره ای! چه سبزه زاری! يک وقت ديدم صداي بچه ها مياد. بچه ها مدرسه بودن. آمدن ديدن من توت ميخورم٬ گفتن آقا درخت رو تکون بده. ما هم درخت رو تکون داديم. اينا خوردن. اينا خوردن من کيف ميکردم. گفتم يه خورده هم ما جمع کنيم. آمديم خونه. خانوم ما هنوز از خواب بيدار نشده بود. آمديم يه خورده هم داديم به اون. اون هم خورد. اون هم کيف کرد. رفته بودم خودکشی کنم٬ توت چيدم آوردم اينجا. آقا! يک توت ما را نجات داد. يک توت ما را نجات داد.

- توت رو خوردی و خانوم هم توت رو خورد و همه چيز خوب شد!؟

مطالب مرتبط :
جدال با زندگی / طعم مرگ

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 11:21  توسط فریبرز  | 

ماسوله

من هیچوقت به مرض تقلید دچار نبوده ام. هیچوقت فکر نکردم چیزی خوب است برای اینکه همه اینطوری فکر میکنن. اما این باعث نشده از چیزهایی که لذت می برم چشمپوشی کنم فقط چون تکراری و دستمالی شده هستند و یکی از اونها ماسوله است.
چیزی که در ماسوله برای من جالب بود٬ نه معماری و ساخت و ساز خاص اون - که هرچند دلیل شهرتش است اما ما در روستاهای اطراف بیشابور نمونه های همسان اون رو داریم - که فرهنگ مردمش است.
طرز زندگی و رفتار مردم ماسوله جوری بود که من همیشه روستاهای اروپایی رو اونطور تصور میکردم. مردمی ساده٬ مهربان و بسیار پاکیزه. در هیچ کجای این روستای کوچک خبری از زباله و فضولات حیوانی نیست٬ رودخانه اش بسیار تمیز است و این با حجم زیاد مسافر اونجا واقعا عجیب است. مردمش به آمدن توریست ها عادت کرده اند و زندگی خودشان را میکنند٬ پیرزن ها جلوی در خانه هاشان رنگارنگترین و چشم نوازترین بافته هایشان را عرضه می کنند٬ مردها در مغازه هایی که دور تا دورش را گلدان چیده اند چای یا بستنی یا صنایع دستی می فروشند. ایوان و  طاقچه هیچ خانه ای بدون شمعدانی های سفید٬ قرمز و صورتی نیست.
هوا در تابستان خنک٬ مرطوب و مه آلود است و انسان از طبیعت سیر نمیشود. کاش بتوانم زمستان هم اینجا بیایم٬ باید خارق العاده باشد.

لطفا اگه عکسا رو نمیبینین برام کامنت بذارین.

برای دیدن بقیه عکسها روی ادامه مطلب کلیک کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 8:38  توسط فریبرز  | 

هموراژی ساب آراکنوئید (نوعی خونریزی مغزی)

اتیولوژی : تروما٬ پارگی آنوریسم٬ مالفورماسیون شریانی وریدی

علایم : ۱) افزایش فشار داخل جمجمه و در نتیجه کاهش خونرسانی به مغز و از دست رفتن هوشیاری در شروع خونریزی در ۵۰٪ بیماران
          ۲) سردرد ناگهانی شدید و ژنرالیزه
          ۳) استفراغ
          ۴) سفتی گردن
          ۵) تشنج
علایم ممکن است در هر موقع از روز و در هنگام استراحت یا فعالیت آغاز گردند.

پیش آگهی : میزان مرگ و میر بالاست. اکثر موارد آن نیز در چند روز پس از خونریزی اتفاق می افتد. احتمال زنده ماندن به وضعیت هوشیاری بیمار و مدتی که از خونریزی گذشته است٬ بستگی دارد. نیمی از بیماران که زنده می مانند٬ دچار آسیبهای دائمی مغزی میشوند.

همه اینها یعنی اینکه ممکن است یک نفر آدم جوان بدون هیچ ضربه ای حتی در حال استراحت احساس سردرد شدیدی کند٬ چند دقیقه بعد چند نوبت استفراغ کند٬ یک ساعت بعد به کما برود و چند روز بعد بمیرد یا اگر زنده میماند دچار فلج و انواع ناتوانایی های مغزی شدید شود که بدتر از مرگ است.

به مادری که دیروز پسر بیست و چند ساله اش دچار چنین علایمی شده است و حالا در حالت کما است و مادر قرآن کوچکی کنار سر پسر گذاشته و پارچه سبزی به دستش بسته و امیدوارانه از من که بعد از راند مانده ام و دارم پرونده را میخوانم٬ می پرسد که : " حالش خوب میشه؟" چی می تونم بگم؟

بخش اعصاب برای من اینجوری شروع شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 8:38  توسط فریبرز  | 

نرگس برای تحمیق خلق نیست.

من نرگس رو نديدم و هر چی که در موردش ميبينم مربوط ميشه به چيزايی که شنيدم يا توي سايتها و وبلاگها خوندم. دو گروه در مقابل این سريال واکنش نشون دادن. يکی شامل اکثر مردم است که هميشه اون رو دنبال کردن و به نظرشون سريال فوق العاده ای است و با این گروه کاری ندارم. دسته ديگه کسانی هستند که به کارگردانی ضعيف٬ فيلمنامه٬ بيمحتوا و پر غلط و شعارهاي تکراری و کهنه انتقاد دارند. اون رو سريالی برای تحميق خلق و مبتذل و بی ارزش ميدونند که روي صحبت من با این گروه اندک است.

تو و منی که جزو این دسته دوم هستيم نگرانيم. نگران اینکه مادر٬ عمو٬ زن دايی و دختر خاله هايمان و پرستارها و کارگرها و معلمها و کاسبها و حتّی گاهی مهندسها و دکترها این دست سريالها رو دنبال ميکنن و دوست دارن و دست اندرکاران اونها مردم رو به سطحی نگری و مبتذل خواهی عادت ميدهند.

ميدونم چرا ناراحتی. چرا حرصت در اومده. و ميدونم چه احساسی داری. من هم همين احساس رو داشتم وقتی در سي دي فروشی دنبال طعم گيلاس کيارستمی و شانس کور کيشلوسکی و عروس مرده تيم برتون ميگشتم و بعد يک نفر که تازه رسيده بود صدا زد که : " يه دوبله خوب به ما بده"  و صداي ديگری که : " هندی جديد چی دری؟"

من هم همين احساس تو رو داشتم وقتی طاعون آلبر کامو يا خشم و هياهو فاکنر رو ميخوندم و صد نفر از من پرسيدن : " چی شده دری قصه ميخونی؟"

من هم همين احساس سرخوردگی رو دارم وقتی دارم با عشق از يه مريض شرح حال ميگيرم و  همراهيان چند قدم اونطرفتر در مورد اینکه دکترها دارن پول پارو ميکنن حرف ميزنن.

من هيچ خرده ای به صدا و سيما نميگيرم. همينطور به کارگردان فيلمنامه نويس و بازيگران این سريال. این سريالی برای تحميق خلق نيست. این سريالی است که مردم ميخواهند. در همون روزايی که آخرين قسمت نرگس بود شبکه دو حسّ ششم رو نشون داد.  چند تا از این زن دايی ها و دخترخاله ها و کاسبها و معلمها و پرستارها اون رو ديدن؟ چند نفر از وبلاگ ها در موردش نوشتن؟ چرا؟ چون مردم فقط چيزی رو دوست دارن که کاملا حل شده٬ سياه و سفيد٬ سطحی٬ قابل فهم و بدون هيچ پيچيدگی باشد و بشود اون رو درمهمونی٬ پاي سفره شام٬ در بيمارستان و در خونه در حال آشپزی يا گرد گيری ديد و فردا توي کوچه يا اداره يا مدرسه يا مغازه با بقيه در موردش بحث کرد٬ آدم بدها رو نفرين و برای آدم خوبها دعا کرد.

مردم ما اینجور فيلمها رو دوست دارن چون بيشتر از اون که به انديشيدن عادت کرده باشند به زندگی کردن عادت کرده اند و این تقصیر کسی نیست.

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 11:15  توسط فریبرز  | 

شمال

فردا با خانومی داريم ميريم شمال. يک هفته يا ده روز. و من ياد مسافرت عيدمون افتادم. از اون مسافرت هايی که فقط من و خانوم ممکنه بريم. دو نفری با دو تا کوله پشتی و ديگه هيچی. بدون ماشين. بدون چادر مسافرتی. بدون اقامت در هتل يا مسافرخونه. بدون غذای آماده خوردن. از اون مسافرتهايی که بقيه هيچوقت لذت اون رو درک نميکنن چون فکر نميکنند که ميشه طور ديگه غير از اون چيزی که مرسومه انجام داد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 18:52  توسط فریبرز  | 

افسانه سیزيف

۱) از مقدمه آندره موروا بر کتاب افسانه سیزيف آلبر کامو

خدايان٬ سیزيف را محکوم کرده بودند که مدام صخره ای را تا قله کوهی بغلتاند. از آنجا سنگ با وزنی که داشت پايين مي افتاد. آن ها به دليلی پی برده بودند که هيچ تنبيهی وحشتناکتر از کار بيهوده و بی اميد نيست. این افسانه تصويری از زندگی بشری است. ما در روي این کره خاکی چه ميکنيم به جز کاری بيهوده و بی اميد. انسان ها زندگی کوتاه و يگانه شان را صرف چه ميکنند؟ بر خاستن، ترموا، چهار ساعت کار در دفتر يا کارخانه، غذا، ترموا، چهار ساعت کار، استراحت، خواب، و دوشنبه، سه شنبه، چهارشنبه، پنج شنبه، جمعه و شنبه، به همان روال... اگر به زور کار موفق شويم که صخره را تا قله بالا ببريم، آنگاه يک بيماری يا يک جنگ، دوباره به پايين رهايش ميکند، و در هر صورت این ماجرا با مرگ که سقوط نهايی است پايان ميگيرد.

۲) امتحان کتبی زنان رو دادیم. خیلی احمقانه نبود و حتی میشه گفت خوب بود. اما این چه سوالیه؟

در خانمی ۴۵ ساله که سابقه بیماری تروفوبلاستیک بدخیم دارد کدام روش پیشگیری کنترا اندیکاسیون دارد؟

الف) قرص خوراکی ترکیبی

ب) قرص پروژستینی تنها

ج) نورپلانت

د) IUD  

الف و د هر دو درسته و من البته د رو زدم هرچند که بعید نیست بگن جواب الف است.دیوانه ها.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 11:32  توسط فریبرز  | 


۱- فکر ميکردم فقط من از این فرزاد حسنی چاپلوس بدم مياد. ديدم اینطوری نيست اینجا رو بخونين.

۲- من اون برنامه معروف کوله پشتی رو نديدم امّا ديشب بود که سهيلا آرين رو تلويزيون نشون ميداد و برام جالب بود که اینقدر از وقت تلويزیون به مدح و ستايش این آدم صرف ميشه. مگه خودمون تو این کشور کم دانشمند و هنرمند داريم؟ اینجا رو حتما بخونين.

۳- فردا امتحان زنان دارم. همه کسانی که بخش زنان رو گذروندن - يا دست کم کسايی که مشهد بودن - ميدونن که استادای زنان همه بيسواد و امل هستند. خدا امتحان ما رو با اینا به خير کنه.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 13:31  توسط فریبرز  |